سلام به همه ی دوستای گلم...
دوستای خوبم من تصمیم گرفتم ازاین به بعد ..خاطراتمو تواین وبلاگ بنویسم...(البته به جزچیزایی که تونت خوندم وخوشم اومده)
خب..اومدم که همینوبگم..
برای شروع کارم هم ..امروزیه سری ازعلایق وخوصوصیاتمو براتون مینویسم..
چیزایی که اگه ازشون به اندازه تمام موهای سرم داشته باشم ..بازم کمه..:
آدامس-آبنبات چوبی-دفترخاطرات-عروسک-لاک ناخن..:
گل:همه ی گلارودوست دارم چون همشون خوجگلن..ولی خب رزیه چیزدیگه ست..:
غذا:فقط ازپیازداغ بدم میاد..:
رنگ:مشکی-فیروزه ای-سبز..:
خواننده:سیروان-رضاصادقی-محسن چاووشی-احسان خواجه امیری..:
بازیگر:اول سیاوش خیرابی..بعد..مرحوم شکیبایی-پرستویی-شهاب حسینی-هدیه تهرانی..:
علایق:مجله خوندن(اگه ازسیاوش خیرابی چیزی نوشته باشه)-عکاسی-نقاشی-آهنگ گوش دادن-اینترنت-سینما رفتن بادوستام-بازاررفتن با زن داییم..:
مهارت ها:عکاسی-تعریف کردن جزء به جزءفیلمایی که دیدم واسه بابام-خوشنویسی-نقاشی..:
خصوصیات اخلاقی:مهربون-شوخ و خوش خنده-صبور-داداشم بهم میگه جیغ جیغو..!..!(راست میگه)-کلاخیلی شلوغم ..شیطون..:
بابام میگه بااینکه15سالته ولی اصلاعوض نشدی..(ازلحاظ اخلاقی)
حالا...درکل تعریف ازخودم نباشه ..خیلی باحالم..:
یه سوال؟ ..فکرمیکنی واسه چی اسم منو گذاشتن روژان ؟
ودرآخر..خوشحال میشم که نظرتودرباره ی من بگی..:
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی…
امّا هیهات…. که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی…
از من بریدی و از این آشیان پریدی…
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جست جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روییده...با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی.
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود اخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا كردم...
نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا؟
شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا , تا کی,برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنكه ميدانم تو هرگز نام من را با عبور خود نخواهي برد...
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد
و بعد از اینهمه طوفان وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو,در راه عشق و انتخاب او خطا کردم
و من در حالتي ما بین اشک و حسرت و تردید
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم عادت پروانگی مان
باز هم برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزو هایت دعا کردم
اگه برای رسیدن به خوشبختی منتظر آینده ای زود دیر میشه.
اگه هنوزنقشه ای واسه گنج فرداهات نداری زود دیرمیشه .
اگه بخوای واسه مدت زیادی در تردید بمونی زود دیر میشه .
اگه برای شادکردن دلهای دیگران منتظر بهانه ای زود دیر میشه .
اگه برای بهتر بودن منتظر زمان بهتری هستی زود دیر میشه .
اگه فکرای بزرگ رو از ذهنت پاک کنی زود دیرمیشه .
اگه برای گفتن جمله دوست دارم منتظر یه فرصتی زود دیر میشه .
زود دیر میشه ...
می خوام یه قصری بسازم
پنجره هاش آبی باشه
من باشم وتوباشی و
یک شب مهتابی باشه
می خوام یه کاری بکنم
شایدبگی دوسم داری
می خوام یه حرفی بزنم
که دیگه تنهام نذاری
می خوام برات ازآسمون
یاسای خوشبو بچینم
می خوام شبا عکس تورو
توخواب گل ها ببینم
می خوام که جادوت بکنم
همیشه پیشم بمونی
ازتوکتاب زندگیم
یه حرف رنگی بخونی
امشب می خوام برای تو
یه فال حافظ بگیرم
اگر که خوب درنیومد
به احترامت بمیرم
امشب می خوام تا خود صبح
فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت
خدا خدا خدا کنم
امشب می خوام رو آسمون
عکس چشاتو بکشم
اگر نگاهم نکنی
نازنگاتو بکشم
می خوام توروقسم بدم
به جون هر چی عاشقه
به جون هرچی قلب صاف
رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم
بی خبراز اینجا نری
بدون یه خدافظی
پرنزنی تنها نری
یه موقعی فکر نکنی
دلم برات تنگ نمیشه
فکرنکنی اگه بری
زندگی کمرنگ نمیشه
اگه بری شبا چشام
یه لحظه هم خواب ندارن
آسمونای آرزو
یه جرعه مهتاب ندارن
راستی دلت میاد بری
بدون من بری سفر
بعدش فراموشم کنی
برات بشم یه رهگذر
اصلا بگوکه دوست داری
این جوردوست داشته باشم
اسم تورومثل گلا
توگلدونا کاشته باشم
حتی اگه دلت نخواد
اسم تو –تو قلب منه
چهره ی تویادم میاد
وقتی که بارون می زنه
ای کاش منم تو آسمون
یه مرغ دریایی بودم
شاید دوسم داشتی اگه
آهوی صحرایی بودم
ای کاش بدونی چشاتو
به صدتا دریا نمیدم
یه موج گیسوی تورو
به صدتا دریا نمی دم
به آرزوهام می رسم
وقتی که توپیشم باشی
اونوقت خوشبخت میشم
مثل فرشته ها تو نقاشی
تا وقتی اینجا بمونی
بارون قشنگ ونم نمه
هوای رفتن که کنی
مرگ گلای مریمه
نگام کن وبرام بگو
بگومیری یا می مونی
بگودوسم داری یانه
مگر گلای شمدونی
نامه داره تموم میشه
مثل تمام نامه ها
اما تومثل آسمون
عاشقی وبی انتها...
Maryam.heydarzadeh
بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد ازجام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم .
درنهانخانه ی جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید.
یادم آ مد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم ودرآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آ ن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .
من همه ، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف وشب آرام
بخت خندا ن وزمان رام
خوشه ی ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب وصحرا وگل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید: تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن !
لحظه ی چند براین آب نظر کن .
آب ، آیینه ی عشق گذران است.
تو که امروز نگاهی به نگاهی نگران است.
باش فردا ، که دلت با دگران است !
تا فراموش نکنی ، چندی از این شهر سفر کن !
با توگفتم : حذر از عشق ! – ندانم
سفراز پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم !
روزاول ، که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...
بازگفتم که تو صیادی ومن آهوی دشتم
تا بدام تو در افتم همه جا گشتم وکشتم
حذر از عشق ندانم – نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ،ناله ی تلخی زد وبگریخت . . .
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آ ن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم . . .
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
فریدون مشیری
قاصدک هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما
گرد بام ودر من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری – باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک !
در دل من همه کورند وکرند .
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب .
قاصدک ! هان ، ولی . . . آخر . . . ای وای !
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی ! کجارفتی ؟ آی . . .
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی جایی ؟
در اجاقی – طمع شعله نمی بندم – خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب وروز
در دلم می گریند
مهدی اخوان ثالث
باامیدی گرم وشادی بخش
بانگاهی مست ورویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب درکنج تنهایی
بی گمان روزی ز راهی
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور با دپیمایش
می درخشد شعله خورشید
برفراز تاج زیبایش
تاروپود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در وگوهر
می کشاند هرزمان همراه خود سوئی
باد ... پرهای کلاهش را
یابر آن پیشانی روشن
حلقه ی موی سیاهش را.
مردمان درگوش هم آهسته می گویند
آه ... اوبا این همه غرور وشوکت ونیرو
در جهان یکتاست
بی گمان شهزده ای والاست ...
دختران سر می کشند ازپشت روزن ها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان وپر غوغا
درتپش ازشوق یک پندار
شاید او خواهان من باشد
لیک گویی دیده ی شهزاده ای زیبا
دیده مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمی چیند
همچنان آرام وبی تشویش
می رود شادان به راه خویش
می خورد برسنگ فرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
مقصد او... خانه ی دلدار زیبایش
مردمان آهسته از یکدگر می پرسند
کیست این دختر خوشبخت ؟
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی درگویی زشادی می گشایم پر
اوست ... آری... اوست
آه ای شهزاده ای محبوب رویایی
نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی
زیر لب چون کودکی آهسته می خند د
با نگاهی گرم وشوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه ، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره ، بسی دور است
لیک در پایان این ره ... قصر پر نور است
می نهم پا در رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه ی آن سینه وآغوش
می شوم مدهوش
باز هم آرام و بی تشویش
می خورد برسنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه اوزین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته می گویند
... دختر خوشبخت ...
فروغ فرخزاد
اگه یه روزی بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که بخندونمت ،ولی می تونم باهات گریه کنم . . .
اگه یه روزی نخواستی به حرف های کسی گوش کنی، خبرم کن قول می دم که خیلی ساکت باشم . . .
اگه یه روزی خواستی در بری خبرم کن ، قول می دم که ازت نخوام وایسی اما می تونم باهات بدوم . . .
اما . . .
اما اگه یه روزی سراغم رو گرفتی وخبری نشد ، سریع به دیدنم بیا . . .! ! !
. . .
احتمالا بهت احتیاج دارم . .
|
شمعدانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت: ای عاشق بیچاره فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت: طولی نکشد تو نیز خاموش شوی |
|
همیشه ماندن دلیل بر عاشق شدن نیست خیلی ها میروند تا ثابت کنند عاشقند!!!!
عشق...
وقتی که هیچ چیز برات باقی نمونده فقط عشقه که برات باقی می مونه.
پس برای اولین بار بدون که عشق کافی است....
مرداب برای بدست نیلوفر سالها می خوابه تاآرامش نیلوفر بهم نخوره.
پس اگه کسی رو دوست داری برای داشتنش سالها صبرکن...
در این جهان نیاز به دوست داشتن وستایش شدن بیش از نیاز به نان است....!!!

